آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

پروسه ی کتاب خوانی آترین جونی . . .

نقلکم حســــــــــــــــــــابی کتابات رو دوست داری وقتی برات میخونم با دقت به عساشون نگاه میکنی و به حرفای مامان گوش میدی عزیزم همش میخوای خودت کتابات رو تو دستای کوچولوت بگیری بیشتر از همه این کتاب هاپ هاپوت که سوت میزنه رو دوست داری نمیتونی صدای سوتش رو دربیاری ولی تموم صفحه ها و بخصوص جلدش رو تماشا میکنی اواااااااااا مامانی این هاپ هاپوم خیلی سنگینه افتاااااااااااد اره این گاویم خوبه سبکتره راحتم میتونم ورق بزنمش اوااااااااااا مامانی اینم که زود پاره شد . . . آهـــــــــــــــــــــــــان اینا خوبه هم خوشمزه ان هم پاره نمیشن   ...
21 بهمن 1392

خاطره ی زمینی شدن نخودچی ما . . .

صبح عجیبی بود از همون لحظه ای که چشم باز کردم خیلی هیجان داشتم چون آخرین جمعه ای بود که تو دل من بودی و من و بابایی میخواستیم به خودمون حسابی خوش بگذرونیم و از آخرین لحظه های دو نفرمون استفاده کنیم. قرار بود بابا بهنام تا عصر کارهای ماشین رو که چند هفته ای بود وقت نکرده بود انجام بده رو تموم کنه و بعد برای شام مورد علاقه من بریم بیرون و آخر شب با عمو بهزاد و دوستاشون برنامه ی تئاتر داشتیم دفعه اولی که احساس خیسی کردم فکر کردم شاید بخاطر سنگین شدن شما نخودچی خوشمزه و فشار روی مثانه ام بی اختیاری ادرار دارم چون چند باری قبلا پیش اومده بود البته با تاریخی که خانم دکتر موذن برای زایمانم داده بود و خیلی دیرتر هم میخواست تنظیم کنه اصلا فکرشم نمیک...
3 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد